تبليغاتX
خبرنگار مسلمان - نسل سوخته
یادداشت ها و گاهی گفتنی های یک خبرنگار
از زمانی که در واپسین روزهای سال ۸۴ بحث مذاکره با آمریکا مطرح شد، بعضی بچه ها حتی برای لحظه ای آرام و قرار نداشتند. از بچه های قدیمی گرفته تا برخی نیروهای جدید؛ حتی بعضی از آنها تفریح عید را برای خود ممنوع کردند تا به قول خودمان فریاد کردن آرمانهای اصیل انقلاب حتی برای لحظه ای مغفول نماند.

حاج سعید قاسمی

شب گذشته که با بچه ها برای تهیه نشریه ای درباره موضوع مذاکره همراه شده بودم، موقع خواب قطعه هایی از صدای سخنرانی حاج سعید قاسمی در شب عاشورا را  گذاشتم تا همه با هم گوش کنیم ...

سخنان حاج سعید به اینجا رسید : " همت ! من نمی فهمیدم تو چه می گویی ... می دانی کی فهمیدم؟ روزی که بعد از قطعنامه ۵۹۸ از سازمان مللی ها استقبال کردیم دیدم آمریکاییه هم داخل هیات اینهاست... همه مثل آدمی زاد لباس پلنگی پوشیده بودند، اما آمریکاییه چطوری لباس پوشیده بود ... یک لباس کابوی، شلوار چرمی گاوچرانی، پشت این کفش مهمیز بسته، کلاه وسترن، کمربند چرمی، انگار برای گاوچرانی آمده حرام زاده ... قد دو متر و بیست و سانت که از آسانسور داخل نمی آمد ... وقتی آمد و با من مواجه شد، زد پشتم و گفت : " hello my frend "

تا این را به من گفت من یکدفعه دوباره سال 61 به یادم آمد ، باهمت ، دیدم همت جلویم ایستاده و می گوید "بچه ها بجنگید اگر نجنگید اینها دوباره عنان ما را در دست می گیرند " من این رو نگاه کردم گفتم : همت ! آمدند، آمدند برادر ..."

تا صدای بغض حاج سعید شنیده می شود، بغض بچه ها هم می ترکد ... مذاکره ... آمریکا ... شیطان بزرگ ... مصلحت... استقامت... راه امام ... مبارزه ... خون دل ... همه اینها در لحظه ای از ذهنم می گذرد که یکی از بچه ها با همان بغضش می گوید : ما نسل سوخته ایم ... نه ؟ نسل سوخته ... با این سنمون امام رو درست درک نکردیم اما فقط با سخنان و آرمانهای متعالی او خو گرفتیم و حالا هم فقط کارمان خون دل خوردن است ... می ترسیم با دوری ما از آرمانهای او، باز هم آنان عنان ملت ما را در دست گیرند ...

نسل سوخته

اما در عین حال که من سکوت کرده بودم و فقط به حرفهایشان که البته تا اذان صبح هم به طول انجامید گوش می دادم باز هم طبق معمول این جمله های حضرت روح الله در ذهنم می گذشت که پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در پیامش به ملت ایران و رزمندگان گفت : " فرزندان انقلابى ام، اى کسانى که لحظه اى حاضر نيستيد که از غرور مقدستان دست برداريد، شما بدانيد که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مى گذرد.

مى دانم که به شما سخت مى گذرد، ولى مگر به پدر پير شما سخت نمى گذرد؟ مى دانم که شهادت شيرينتر از عسل در پيش شماست، مگر براى اين خادمتان اينگونه نيست؟ ولى تحمل کنيد که خدا با صابران است.

بغض و کينه انقلابى تان را در سينه ها نگه داريد، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد، و بدانيد که پيروزى از آن شماست."

بله .. باز هم با این جملات الهی او به خود امید می دهیم ...

"خداوندا، تلخى اين روزها را به شيرينى فرج حضرت بقيةاللّه(ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و رسيدن به خودت جبران فرما. 

*****

وبلاگ این دوست پای کار آمده  را هم ببینید ؛ خدا بر تعداد اینگونه وبلاگ ها بیافزاید انشاء الله

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/13ساعت 13:5  توسط حامد طالبي  |